کوه پرسید ز رود، زیر این سقف کبود، راز ماندن در چیست؟؟!!!!

 گفت : در رفتن من...  کوه پرسید : و من؟؟!!!! 

 گفت: در ماندن تو !!!! 

 بلبلی گفت: و من؟؟!!!! 

 خنده ای کرد و بگفت: در غزل خوانی تو!!!! 

 آه از آن آبادی، ک در آن کوه روَد، رود مرداب شود و در آن

بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر،

 من و تو: بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز در

خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفر کرده یمان نیست، بدان !!!

 


/ 8 نظر / 4 بازدید
علیرضا

سلام آجی باران چقدر قشنگ بود ... آفرین [دست][دست][دست][دست][قلب]

علیرضا

یادت هست…؟! روزی پرسیدی این جاده کجا میرود…؟! و من سکوت کردم… دیدی …! جاده جایی نرفت…! آن که رفت ، تو بودی راهی نمیبینم ، آینده پنهان است اما مهم نیست همین کافیست که تو راه را میبینی و من تو را . . .

پــــــویا

چشم ها را بستم و زیر باران رفتم ای جان ، بوی “خـــدا” می آید ![گل]

علی فلسفی

صبح امروز کسی گفت به من تو چقدر تنهایی! گفتمش در پاسخ: تو چقدر نادانی تن من گر تنهاست دل من با دلهاست دوستانی دارم که دعایم گویند و دعاشان گویم یادشان در دل من قلبشان منزل من..

faeze

بـﮧ כּـے כּــے مےگـכּ ؏ـݜـق یـعـכּـچے؟ مــیگــﮧبــزﺂڵے ڵفـیقتــ از فـوفڪـت بـפֿـوڵـﮧـ امـا یتے یتے♥♥♥

khodai

سلام بارون جون بیییییییییییییییییست.[لبخند][دست] واقعا عالیه/ممنون[گل][گل][گل][گل]

پــــــویا

هیچ جای این شهر از یادت در امان نیستم حتی به کوچه علی چپ که می روم . رضا محبی راد[گل]

Ooo Mab ooO

چمدآن دســت تــو و ترس به چشمآن ِ من اســـت این غـَـم انگیــز ترین حــآلــت تنهــــآ شدن اســـت