ღکتیبه بارانღ

نازنینم آدم

 
پس از آفرینش آدمفرشته
 
 
 
 
 
 
 
 
 
خدا گفت به او:فرشته

نازنینم آدمفرشته
 

باتو رازی دارم!فرشته

اندکی پیشتر آی...فرشته

آدم آرام و نجیب، آمد پیش.فرشته

زیر چشمی به خدا می نگریست!فرشته

محو لبخند غم آلود خدا...فرشته

دلش انگار گریست...فرشته

و خدا گفت به آدم :فرشته

یاد من باش، که بس تنهایم!فرشته

بغض آدم ترکیدفرشته

گونه هایش لرزید!فرشته

به خدا گفت:فرشته

من به اندازه ی ...فرشته

من به اندازه ی گلهای بهشت...فرشته

نه...فرشته

به اندازه ی عرش...فرشته

نه... نه...فرشته

من به اندازه ی تنهاییت ای هستی منفرشته

دوستدارت هستم!فرشته

آدم کوله اش را برداشتفرشته

خسته و سخت قدم برمیداشت...فرشته

راهی ظلمت پرشور زمین.فرشته

طفلکی بنده غمگین، آدم...فرشته

در میان لحظه ی جانکاه هبوط...فرشته

زیر لبهای خدا باز شنید...فرشته

نازنینم آدم:

نه به اندازه ی تنهایی من...فرشته

نه به اندازه ی عرش...فرشته

نه به اندازه ی گلهای بهشت...فرشته

که به اندازه ی یک دانه گندمفرشته

تو فقط یادم باش!!!فرشته

نازنینم آدم:فرشته

نبری از یادم!!!فرشته
+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢ ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط باران  نظرات ()